خبررسید که پائیز رو به پایان است
چه دلخوشید،که این اول زمستان است
نبودو نیست مارا همدمی
که این جنگل نه جنگل است،
که انبوه تک درختان است...
خبررسید که پائیز رو به پایان است
چه دلخوشید،که این اول زمستان است
نبودو نیست مارا همدمی
که این جنگل نه جنگل است،
که انبوه تک درختان است...
کلمات هیچگاه نمی توانند راز دل را بیرون بریزد.تنهاسکوت از عهده ی این کار برمی آید.من سکوت را برمی گزینم.
بدانگاه که خدا با انسان پیوندمی خورد،رخدادهایی بزرگ به وقوع می پیوندد.
بدون انسان،خداوندذهنی را برروی زمین نمی داشت تا معقولانه روی آفریدگانش
اندیشه کندوترسناک،ودرعین حال گستاخانه،همه توانی اورابیازماید.قلبی برروی این زمین نمی داشت تابردلواپسی های دیگران رحمت آوردودرتلاش زایش فضائل وعلائقی باشدکه خداقصدنداشت،یافراموش میکردیا می ترسید،آنان رابر قلم صنع بیاورد.از روح خویش برآدم دمید،قدرت وجسارت به اوعطا کرد تا آفرینش را ادامه دهد.
وامانسان،بدون خدا،آنچنان بی سلاح زاده میشود،ازگرسنگی،ترس وسرمافنا میشد.
واگراز دست اینها جان سالم بدرمیبرد،همچون حلزون،جائی میان شیروشپش قرار میگرفت.درصورتیکه با تلاش بی وقفه ازعهده بلندنشستن برروی پاهای عقب خود بر می آید،هیچگاه قادرنمیشد،تاازبغل تنگ وگرم ومهربان مادرش،میمون بگریزد...
جواب من درست نبود،اماسوال شما هم نادرست بود،هرکس قدم اول را برداشت،حتما لازم نیست قدم دوم را هم بردارد.ممکن است قدم اول اصلا اشتباه باشد.پس همین الان عقب گرد می کنم.برای اینکه وضع تازه ای پیش آمده است...
برتولت برشت
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم
حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد
ورنه با تو حرف می زدم
من هنوز زنده ام
آفتاب پشت ابر مانده ام
من در این سکوت
بارها برایتان
شعر گفته ام_شعر خوانده ام
من خیال نیستم
هستم و هنوز
معتقد به واژه زوال نیستم
حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد
ورنه_لال نیستم
محمدعلی بهمنی
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
وهیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود
خاموش
نه این صداقت حرفی،که در سکوت میان دو برگ این
گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
وفکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا ابد
شنیده خواهد شد.
سهراب سپهری
انتظارات بزگ و توقعات آرمانی ذمانی که توانایی براورده کردن آن ها نباشدیاامکانات به واقعیت پیوستن آنهانباشد،تنهاباعث نابودی آدمی میشود.انسان را ناامید می کندواز آرزو کردن گریزان.
وقتی بابزرگان آشنا می شوی،درد است درد،وقتی نتوانی همانند آنها بزرگ باشی.وقتی که به توانایی هات شک می کنی، تنها خیالات تورا سر پا نگه می دارد.
من نمی دانم،واقعا نمی دانم چه چیزی مرا به زندگی پیوند می دهد؟من که امیدی ندارم برای چه زنده ام؟برای که نفس میکشم؟
کاش فراموش می کردم.فراموش می کردم کی هستم و کجایم و چه کارهایی کرده ام وچه چیزهاگفته ام چگونه تا به حال زندگی کرده ام وحتی اینکه چگونی نفس کشیده ام.
............هیچ چیزی مرا تکان نمی دهد!
مرا دود میکنی
مثل سیگارهای هر روزه ات
فوتم می کنی در هوا
معلق می شوم
در هم می پیچم
نگاهم می کنی
محو می شوم
...
من آن همیشه تنی فرسوده ام
که زیر لبانت
دود می شوم
وقتی که هرم نگاهت
آتش زد
ومرا دود کردی،دود
دود را بلعیدی
رها کردی در هوا
من دودشدم
کوچک وکوچکتر
تمام شدم
وزیر پایت له